تبليغاتX
زندان عشق

زندان عشق

انگاه که صبرت به پایان می رسد...نرو...وفا تازه از اینجا اغاز می شود

پیر شدم با خاطره هات

چه نقاش ماهریست...فکر و خیال را می گویم...

وقتی دانه دانه موهایت را سفید می کند... 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ساعت 21:28 توسط tanhatarin |


سوختمو تو فقط نگاه کردی شایدم کیف میکردی از سوختنم...

گاهی دوست دارم بدونه پک زدن فقط بشینم و نگاه کنم که سیگارم چگونه میسوزد ...شاید اخر فهمیدم چه لذتی میبری از تماشای سوختن من

 

گاهی دلم می خواهد وقتی بغض می کنم ...خدا از اسمان به زمین بیاد

اشک هایم را پاک کند...دستم را بگیرد و بگوید:اینجا ادم ها اذیتت می کنند؟؟

بیا بریم...

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1391 ساعت 0:21 توسط tanhatarin |


چشم در راه

کسی که چشم به راهه از کسی که تو راهه ...خسته تره

 

ای بابا شما قضاوت کنید هی میگه مهمون داریم کار دارم سرم شلوغه

بعد وقتی میزنگی به تلفنش میبینی یه ساعته داره ور میزنه با یکی دیگه من که نخواستم بزنگی ولی فکر نکنم یه اس هر از گاهی حیلی وقتتو بگیره

بی خیال منم انتظاراتم از یه ادمه سنگی که هروقت تنهاست میاد سراغم زیاده خوب... چقدر خرم هروقت تنهاست میاد و عادتم میده بعدش دوباره زندگیش میشه پر از مشغله اخه مثل من بی کار که نیست هر دقیقه گوشیش دستش باشه و منتظر

خدایا چیکار کردم که حالا دارم این تاوان به این بزرگیو پس میدم؟

توروخدا سوال نپرسین یهو دلم خواست بنویسم...Emoticon

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1391 ساعت 0:8 توسط tanhatarin |


تب

هیچ حرارت سنجی را توان تشخیص دمای تب بی تابیم نیست...

Hearts

از این امد و رفت های مکرر دلم گرفته بیا و دیگر نرو...

Hearts

دروغ گفتن عرزه می خواد ...منم که همیشه عاشق ادمای با عرزه می شم...

Hearts

باران که می بارد دلم برایت تنگ می شود...راه می افتم بدون چتر

من بغض می کنم و اسمان گریه...

Hearts

این اینده کجاست که بهترین روزهای عمرم را حرامش کردم...

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391 ساعت 21:46 توسط tanhatarin |


 کاش ادم ها همانقدر که از ارتفاع می ترسند....از پستی هم می ترسیدند...

 

 به سگ استخوان بدی دورت می گرده و دم تکون میده...من به تو دل داده بودم لعنتی میفهمی؟؟؟؟...

 

   من غرورم را به راحتی به دست نیاوردم که هروقت دلت خواست خردش کنی...اگر غرورم بشکنه با تکه هایش شاهرگ زندگی تورا هم خواهد زد..12000000

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ساعت 13:9 توسط tanhatarin |


بوسه

دلم هوای بوسه های تو را کرده....همان بوسه هایی که چشمانم را محکم می بستم تا با تمام وجودم حست کنم

 

از سگ کمتر بودی.....وقتی از همان اول به وفاداریت اعتمادی نداشتم...

 

به اشک هایم نه..به دیوانگیم بخند که میان گریه با خنده ات ......خندیدم.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 ساعت 15:11 توسط tanhatarin |


دل گرفته

ارامتر سکوت کن...صدای بی تفاوتی هایت ازارم می دهد.

 

در باز و بسته شد...حتما باد شوخیش گرفته...ادای امدنت را در می اورد.

 

نذر کردم اگر نیایی...پیاده از خاطرت بروم برای همیشه....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ساعت 19:48 توسط tanhatarin |


نا گفته ها

تنها که باشی ... ارزو داری یک نفر اسمت را صدا کند...حتی به اشتباه.

 

هی کافه چی...میزهایت را تک نفره کن...نمی بینی اینجا همه تنهاییم.

 

انقدر به انسان های روی زمین بی اعتمادم که می ترسم وقتی از خوشحالی به هوا می پرم...زمین را از زیر پایم بکشند.

 

بهت گفته بودم با دلم بازی نکن...دیدی خرابش کردی...دیگه عاشق نمی شه.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390 ساعت 22:49 توسط tanhatarin |


دلم

هههههههههههههی خدا چقدر دلم گرفتتتتتتتتتتتتتتتتته؟:؟ 

کجااااااااااااااااااااااااست الان؟

 

          خدایا بلاخره یه روز این روزا هم تموم می شه   میام می زنم پشتت می گم: جنبه رووووووووو حال کردددددددددددددددی؟

+ نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390 ساعت 0:10 توسط tanhatarin |


مالکیت

انتهای اسمم میم مالکیت بزار

 

                         هوس دارم مال تو باشم...

 

 

هوس کردم خوب نباشم

                                    شاید که حالم را بپرسی...

+ نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390 ساعت 0:1 توسط tanhatarin |